کتابسوزی، یا: درد را باید گفت...
خیلی ساده: دسترسی به گودریدز مسدود شد. یا به عبارتی یه سایت خوبِ دیگه به درون سیاهچالهی سیستم فیلترینگ کشیده شد.
اصل خبر رو وبلاگِ رسمی گودریدز منتشر کرده و آماری هم داده که بیشتر دل آدم رو به درد میاره. این سایت حدود سه میلیون عضو داره که بالای صدهزار نفرش ایرانی هستن (به طور دقیق ۱۱۴ هزار و ۳۱ نفر) و این کتابخوانان و کتابدوستهای ایرانی چیزی حدود ۷۱۴ هزار و ۶۲۶ عنوان کتاب رو در قفسههای کتابخانهی مجازی گودریز ثبت کردن.
هر چقدر فکر میکنم دلیلی منطقی برای این «ممیزیِ فقط حذف کن» پیدا نمیکنم و فقط -ناخودآگاهانه- جملهای از ری بردبری نویسندهی کتابِ فارنهایت ۴۵۱ رو با خودم زمزمه میکنم که:
برای نابود کردن یک فرهنگ نیازی نیست کتابها را سوزاند. کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند.
+ اصل خبر در وبلاگ رسمی گودریدز
+ ای خداوند، به علمای ما مسئولیت، به عوام ما علم ... - دکتر شهید علی شریعتی
بعدالتحریر: امروز ششم اردیبهشت، گودریدز آزاد شد :)
طلوعِ آفتاب در آلاباما
وقتی آهنگساز شدم
واسه خودم یه آهنگ میسازم
در باب طلوع آفتاب تو آلاباما
و خوشگلترین مقامارو اون تو جا میدم:
اونایی رو که عین مه باتلاقها از زمین میرن بالا و
اوناییرو که عین شبنم از آسمون میان پایین.
درختای بلندِ بلندم اون تو جا میدم
با عطر سوزنکایِ کاج و
با بوی خاک رُس قرمز، بعد از اومدن بارون و
با سینهسرخای دُمدراز و
با صورتای شقایق رنگ و
با بازوهای قویِ قهوهیی و
با چشمای مینایی و
با سیاها و سفیدا، سیاها، سفیدا و سیاها.
دستای سفیدم اون تو جا میدم
با دستای سیا و دستای قهوهیی و دستای زرد
با دستای خاک رُسی
که تموم اهل عالمو با انگشتای دوستیشون ناز میکنن و
همدیگه رم ناز میکنن، درست مث شبنمها
تو این سفیده ی موزون سحر ــ
وقتی آهنگساز شدم و
طلوع آفتابو تو آلاباما
به صورت یه آهنگ درآوردم.
-لنگستن هیوز، برگردانِ احمد شاملو
...
بازهم - صحبت فرداست قرارِ ماها
بازهم - خیر ندیدیم از این فرداها
چقدر پای همین وعدهی تو پیرشدند
جگرِ "مادرها"، مویِ سرِ "باباها"
سیزده قرنِ گذشته همهاش فردا بود
پس چه شد آمدنِ آن نفرِ فرداها
سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ...
"پسر فاطمه"ها، ای "پسر زهرا"ها
سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم
چه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها
خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
دیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها
باز کُرسیِ زمستانیِ ما گرم نشد
بازهم سرد گذشتند، شب یلداها
- علیاکبر لطیفیان
پادشاه فصلها پاییز...
خش...خش...صدایِ پایِ خزان است، یک نفر
در را به رویِ حضرتِ پاییز وا کند!...
+ پاییز سلاما و خوشا گریهی با تو / پاییز سلاما و دلم ابری و تنگ است
استعفانامه
استعفانامه
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.
باتشکر، سانتیا سالگا
جناب آقای سانتیا سالگا، استعفای شما به هیچ وجه مورد قبول نیست. در ضمن با توجه به مفاد استعفا نامه ی شما وظایف خطیر زیر نیز به شما محول می گردد:
آرامش و پاکی دوران کودکی را میان بزرگترها بیاورید.
به بزرگترها بباورانید که فقط پول زمانی شیرین تر از شکلات است که یا کام خودشان را -به درست- شیرین کند یا کام دیگری را.
به بزرگترها این فهم را هدیه دهید که هیچ نقابی به صورت آنها زیبا نیست. بدون نقاب است که زیبایند. کودک ها نقاب ندارند، لبخند دارند.
به آنها بفهمانید به جای پس دادن دسته چکشان، آبرویشان را که به باد داده اند پس بگیرند و به جای پس دادن کارت شناساییشان،هویت انسانیشان را در آن پررنگ وارد کنند.
به بزرگتر ها بقبولانید به جای آنکه دوباره کودک شوند،کودکانی که آرزوی کودکی را دارند و حسرت یک بازی با همسالان خود دارند را دریابند و نگذارند آنها در کودکی بزرگ شوند و با کمک به آنها در شادی کودکی آنها سهیم شوند.
به آنها آرزوهای کودکیشان را یادآوری کنید، همه ی بزرگها باید خلبان باشند:آسمانی و نه زمینی. همه ی بزرگها باید دکتر باشند:درد دیگران را مرحم بخشند. همه ی بزرگ ها باید معلم باشند: عشق را یاد دهند و مهربانی را.
به هیچ کس نعمت کودکی دوباره داده نمی شود، اما این نعمت داده شده که غباری را که روی معصومیت و کودک درونشان گرفته را پاک کنند.
با تشکر،
یک پی کی
منتظرم...
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
هر هزار تویی...
انتظار...
قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست، نه اقیانوس است
عرق شرم زمین است که سرباز کم است
ای کاش...
ای کاش کسانی که لغات انگلیسی و فرانسوی و غیره را مرتب در صحبت های خود به کار می برند بر این زبانها تسلط هم می داشتند. ولی اینطور نیست. اغلب کسانی که در مکالمات روزانه خود واژه های انگلیسی یا زبان های دیگر را به کار می برند نه زبان انگلیسی را می دانند و نه تسلط بر زبان فارسی پیدا کرده اند.
- پروفسور حمید مولانا از مقاله زبان و فرهنگ
+ همچنین در همین رابطه میتونید قسمتی از سفرنامه ی احمد شاملو که مربوط به آلودگی زبانیست را اینجا بشنوید. (دریافت مستقیم فایل صوتی). البته در این صحبت آقای شاملو شخصیت ها به زبان کوچه صحبت می کنند که ممکنه بعضی از جملات و کلمات باعث ناراحتی بشه.
+ ویرگول رو پیدا نمی کنم شرمنده :)
ماه خوب خدا...
به مهمانیش رفته ام، می گوید یک ماه از سفره ی دیگری نخور، تو مهمان سفره ی منی. صبح که می شود آرام از خواب بیدارم می کند، نوازشم می کند،به ناز کردن می افتم...
روز ها که به سر کار می روم، با من می آید، تنهایم نمی گذارد، با رئیسم که صحبت می کنم بسیاری از حرف هایم را نمی فهمد، ولی خدایم نه! تا دردی به دلم می افتد می فهمد، تا خسته می شوم می فهمد،...نگاهم می کند، لبخند می زند و دستی بر سرم می کشد و دلم گرم می شود...
خدای من است، خدای من است، خدای من است
صدای ربنای شجریان می آید، خدا همیشه اینجوریست، اینطور صدایم می کند، منتظر است...
یا حق...
ای غایب از نظر...
سلام آقا جان، تولدت مبارک.
آقا جان می دانم کم آورده ای،حتما دیده ای روز میلادت چه سنگ تمامی گذاشته اند بعضی ها، چه خواننده هایی را که دعوت نکرده اند، سیستم های صوتی خفنی آورده اند که نگو! شربتی می دهند که مستت می کند، نقل و شیرینی ای می دهند که با لبانت بازی می کند. منتظرانت رقص و پایکوبی ای می کنند که پوزه ی هرچه برک دنسر است به خاک مالیده اند...
راستی آقا جان، تو که این همه سرباز داری چرا نمی آیی؟ کم لطفی می کنی دیگر...
گرچه عشق است و می دانم که همه نمی توانند عاشق پاک باخته باشند و به همین نیز باید شاد بود، می دانم دل خیلی هایمان پاک است، اما بعضی هایمان شورش را در آورده ایم. می دانم میدانید چه می گویم...خوب است که جشن می گیریم، خوب است که امام مان را از یاد نبرده ایم، اما کاش انسان تر بودیم و جشن می گرفتیم.
بنزین که گران شد، قیمت هایش دوبرابر شد و ارث پدر محترمش را از مردم گرفت و می گیرد. حالا شربت و شیرینی پخش می کند. قبول باشد.
+ فکر می کنم روز میلادش، حضرت دلش بیشتر به درد می آید.
+ خودم را هم می گویم، امروز که جشن بود تعطیل بودم، کاش این وقت آزاد نبود که...خدایا شکرت که پوشاننده ای... اما خدایا می ترسم از این که راست می گویی و "ان الانسان لفی خسر"
+ میدانم عزیزانی هستند که میلادت را جشن گرفته اند، و میدانم که هنوز سیصد و سیزده نفر نشده اند.
+ میلادت مبارک، دعایمان کن کمی درکت کنیم، و خسرانی نباشیم، دعا کن زودتر بیایی، و بیشتر دعا کن قبل از آمدنت آدم شده باشیم.
+ دلم گرفته...
